ای کاش میدونستی چقدر دوست دارم !!!
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پروانه
سلام برای تو می نویسم . تویی که مرا با عشق خویش خلق کردی .
تویی که پرواز به من آموختی بدون بالی برای گشودن .
پر پرواز به من دادی بی آنکه خویش بر بال هایم بنشینی و اوج گرفتنم
را به نظاره روی. خلقم کردی از هیچ ولی دوباره ویرانم کن که خود طاقت
ویران کردن ندارم . بی تو هیچم و تو می دانی. تو می دانی وجودم را
بر وجودت بنا نمودی و چه قصر سست بنیادی . قصری که تو بر دریاچه ی
هوس ساختی و من بردشت نام آور عشق . تو ندانستی چه می کنی با
قلب یخ زده ی من و من می دانستم طریق دل بستن را.می سرودم عشق
را بی آن که بدانم قافیه را . می کشیدم پروانه را بر بوم گونه هایت بی
آن که بدانم شمع چیست . دیگر گل را باور ندارم . نمی توانم آسمان را
باور کنم . رفتی.... سفرت به خیر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم گرفته
از همه عالم و آدم بریدم
دوست دارم برم پیش خدا
دوست دارم ببینمش و ازش بپرسم چرا
چرا عاشقم كردی و بعد همه چی رو تموم كردی
بپرسم واسه چی اون بالا نشستی و ما رو نگاه میكنی
واسه چی قلب آدما رو وقتی مال هم نیستن به هم پیوند میدی
ولی خدا من رو دوست نداره دوست نداره من برم پیشش
یادمه یكبار تصمیم گرفتم برم پیشش
گفتم حالا كه اون من رو نمیبره پیش خودش
من میرم پیشش من پیش دستی میكنم
ولی یادم رفته بود كه اون خیلی قدرتمنده اجازه نداد برم پیشش
من رو اینجا رو این زمین خاكی نگه داشت تا بیشتر عذابم بده
میدونم دوست داره من رو امتحان كنه و ببینه چقدر بهش پابندم
ولی یادش رفته كه من ذرهای از خودشم و نمیتونم دوستش نداشته باشم
آره خدا جون دوستت دارم حتی اگر من رو دوست نداشته باشی
میخوامت با اینكه میدونم من رو نمیخوای
چی میشد من رو زودتر میبردی پیش خودت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینا بهتر از ما بلدن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سقرات زیبا میگوید : زندگی بدون صداقت فاقد ارزش است
چیزی که خیلی از ما در زندگی فاصله زیادی از آن گرفته ایم
بسیاری از ماحتی با خودمان نیز صادق نیستیم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نام تکنواز سرود زندگی
به نام خدایم
که هر لحظه شتاب برای رسیدن به او مرا از تو دور تر می کند
خدایم این دل عجیب غمگین است
هر روز مرگی و ویرانیی
هر عشقی جدایی
و نه معشوقی که همه عاشقند همه خود را مجنون می دانند
همه نفرین می کنند این روزگار تو را
خدایا به من گفتن اگه به یاد تو باشم
و خطرات تو را بپذیرم تو همواره با من خواهی بود
به من گفتن که بنده گانت را فراوان دوست داری
الهی پس این همه نا شکری برای چیست
این همه آشغال از کجاست
خدایا تو این زندان زمینی که در آن قرارم دادی
جز به امید عشق بزرگی که همواره در آن به جستجوی تو بودم
به هیچ عروسکی دل ندادم به هیچ زیبایی خو نکردم
چه ظلم ها کشیدم که چه حرف ها شنیدم
خدا مگه من کی هستم
خودت آگاهی به نا آگاهیه من
خدایم تنهایم نزار و نزار عقل در اعصبانیت ضایع شود
الهی ، به تو قسم که همیشه و در هر حال برای عشق آماده بودم
مگه نه آنکه می گویند دو عاشق برای هم اند
نمی دونم دارم دیوونه می شم
اگر یاری تو و این وجدان پاره پاره نبود شاید الانی وجود نداشت
مثل همیشه صبر می کنم و ورای این بنده های گناه کارت می ایستم
تنها به امید خورشیدی که نویدی از دستان پر نورتو باشد
من بیش از همه گناه کارم
و بیش از همه به تو نیازمندم
خدایا یارای بودنم نیست
تو یاری کن
عشقی در دل و معشقوقی در زمین نیست
تو عشق و معشوق من باش
الهی جز تو محرمی نزدیک تر نبود
گر پیش از این بود . . .
دیگر نبود . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ